مرتضى راوندى
629
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
يكبار كلفتش و يكبار زنش آمدند بالا . فخرى در را تا نيمه باز كرد ، اما تا خواست كليد برق را بزند ، صداى پا كوبيدن شازده را شنيد و دويد پائين . فخر النساء هم آمد و باز شازده پا به زمين كوبيد . سر شب كه شازده پيچيده بود توى كوچه ، در سايه روشن زير درختها ، صندلى چرخدار را ديده بود و مراد را كه همانطور پير و مچاله توى آن لم داده بود و بعد زن را كه فقط يك چشمش از گوشهء چادر نماز پيدا بود . « سلام . » و زن هم گفت : « سلام . » « مراد ، باز كه پيدات شد ، مگر صد دفعه نگفتم . . . ؟ » « خوب شازده جون ، اموراتم اصلاح نمىشد ، وقتى ديدم شام شب نداريم گفتم : حسنى ، صندلى را بيار ، بكله كرم شازده كارى بكنه . » و شازده دست كرده بود توى جيبش و چند تومان گذاشته بود كف دست حسنى . مرد گفته بود : « خدا عمر و عزتت بده شازده . » و حسنى هم : « خدا خيرتان بده . » و صندلى چرخدار را هل داده بود و شازده خيس عرق راه افتاده بود و تا وقتى كه با كليدش در را باز كرده بود صداى چرخها توى گوشش بود . با اينهمه شازده احتجاب هيچ باكش نبود . عصا و كلاهش را داد دست فخرى ، گونهء بزك كردهء فخر النساء را بوسيد و رفت بالا . در را بست و همانجا ، توى تاريكى ، روى صندلى راحتىاش نشست . فخرى هم رفت توى آشپزخانه ، اما وقتى ديد دلشوره راحتش نمىگذارد . رفت بالا . صداى پا كوبيدن شازده كه بلند شد ، فرار كرد و آمد توى اتاق خودش و نشست روبروى آينه ، گوش به زنگ كمترين صداى اتاق بالايى ، تا شايد باز شازده خلقش تازه شود و با قدمهاى شمرده از پلهها بيايد پائين و صدا بزند : « فخرى ! » تا فخرى بلند شود و لچكش را روى سرش بيندازد ، پيشبندش را ببندد و ميز را بچيند . و وقتى شازده دستش را شست و خشك كرد و داد زد : « فخر النساء ! » لچك را توى جيب پيشبند فخرى بگذارد ، پيراهنش را عوض كند ، روبروى آينه بنشيند و تندتند صورتش را بزك كند ، موهايش را شانه بزند و برود توى اطاق غذاخورى روبروى شازده بنشيند ، شامش را بخورد و شازده كه رفت بالا ، فخرى ظرفها را جمع كند و